روزگاری بود نسیمی جسم بی جانم را گرفت ناگهان از بوی عطرش از سر تا به پایم خیره ماندند در شگفت هر عضوی از بدن سازی برای خود زد، دل به یک طرف پا به یک طرف دست به طرفی دیگر …
شیرازه از وجودم باز شد آوارگی و در بدری تازه آغاز شد
سر به دیوار و چشمان باران زده ،دل همچو پرنده در قفس میزد خودش رو به هر سو نفس به نفس
این لحظه بود که لبانم آروم و قرار نداشتند دیگر آروم حرف نمیزدند فقط فریاد میزدند، دستانم آویزان و پاهایم سست
اما چه سود که نه کسی فریاد از لبانم را شنید نه دستان آویزان و جسم بی جانم را میدید
نسیم آتش زیر خاکستر را شعله ور کرد این چه رسمی بود این چه حسی بود قرار زندگی سوختن نبود
از میان این هیاهو گوی سرخی همچنان شعله ور ماند در دستان بی شور و حالم من نمیدانستم که این امانت بهر چیست مقصد و مقصودش چیست همچنان گریه کنان و هراسان گوی به دست دویدم تا برسم به رودی که بسپارمش به آبی اما کدام رود کدام آب
همچنان رفتم به این سوی و به آن سوی
ناگهان دیدم به چشمم عابدی در کویی و به سویی دوان دوان گویی او هم گویی داشت در دست و خیره بدنبال رودی
دلم آروم گرفت که من نیستم تنها در این روز مشغول سوختن
من به او گفتم تو برو من بدنبال تو می آیم تا برسیم به جویی و به آبی او همچنان نرم و سبک رفت به کویی و منم چشم به او دوخته آروم و آه کشان در پی او رفتم به سویش دل و دست و زبان و … همه اعضای از هم گسیخته شدند منسجم شدند در کنار هم همصدا پاهایم قرص و محکم گوی داغ مشت شده در دست رفتم در پی این عابد پاک نهاد
راه بلد خوبی بود و وجودش باعث آرامی دلم بود و آهنگ کلامش شده بود عادت گوشهایم
کوچه ها و پس کوچه ها را روزها رفتیم و گشتیم و سفر کردیم اما همچنان من بودم خیره و مبهوت و در پیرو او دست به دامانش نفس زنان
خستگی بر من غلبه کرد محکم چسبیدم دامانش را التماس کنان و آه کشان در پی او که مبادا مرا تک و تنها بگذارد و او برود در پی راه خویش
اما او همچنان میرفت همچنان شتاب کنان میرفت و میرفت
تا اینکه دستان من ول کرد دامنش را افتادم بی حال و بی جان نقش بر زمین و گوی بر زمین افتاده و من در خواب سنگین فرو رفته
وقت بیداری شدم گیج و حیران که ای خدا این چه زندگیه این چه حالیه که من دارم یعنی گم کردم عابده همراه سفرم را
باز شدم روز اولم، شدم آواره کوچه ها، شدم خموده تر و افسرده تراز روز اول
در هر جایی می نشستم خاطراتم را مرور میکردم با خودم هی با خودم میخواندم و زمزمه میکردم
من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد آتشم زد
میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
قریب به ده سال است که همچنان با خودم اینگونه میخونم
دراین مدت سر به هر کویی زدم سر به هر خرابه ای کشیدم اما چه سود
دیگر در پی مقصد و مقصود و صاحب این گوی نمیگردم
به خودم گفتم این است رسم زمانه