X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1386

 

لحظه ای تو را تنها نمی گذرانند ، این اوهام و خیالات .

راهت را از جاده ی گذشته کج کن ، و از رودخانه ی حوادثِ گذشته به هر زحمتی هست ، عبور کن .

و بدان که زیبائیش در زحمتش است .

اکنون که عبور کرده ای ، می بینی چطور بر قله ی آرامش ، سر بالائی ها، دره ها و جاده ها زیر پای توست .

قبول داری ارزشش را داشت . چه منظره ی زیبایی است ، ایستادن بر قله .چه باد خنکی می وزد .

فقط در گذشته ماندن کار انسان های ضعیف است ، بلکه گذشته، تجربه است و حال، زندگی و آینده، برنامه .

خودت را رها ، پشت پنجره ی اتاق بایست ، به خیابان نگاه کن ، به کوچه ، به آدمهایی که همه بیشتر از تو غرق در مشکلاتند ، ولی این باعث نمی شود ، خودشان را از دیدن لبخند گلی محروم کنند .

آری گریه کن ، گریه ، گریه ...

بگذار اشک هایت هر چه خواستند ، جاری شوند ...

اکنون آرام باش ، آرام ، آرام ...

اکنون بیا به چیز های خوب زندگی فکر کنیم ، نگو که زندیگیت هیچ گونه زیبایی نداشته .

مثلا به یک مسافرت خاطره انگیز ،

یا به روزی که از یک دوست هدیه ای گرفته ای ،

به معلم کلاس اولت ،

یا بعد از یک مدت طولانی ، پدر و مادرت را دیده ای ،

من اگر جای تو بودم ،

از اتاقم بیرون می آمدم ، با افکارم خداحافظی می کردم ، و سعی می کردم اگر این ساعات ، ساعت آخرعمرم هم باشد ، از راه رفتن هم حتی لذت ببرم ،

از نزدیکترین مغازه یک شکلات کاکائو می خریدم و با تمام لذت ، آب شدنش روی دندانهایم را احساس می کردم ،

از یک گل فروشی یک شاخه رز یا یک شاخه مریم می خریدم ، و با تمام وجود بویش می کردم ،

و بعد به کسی که انتظارش را ندارد ، هدیه می کردم ،

اولین کودکی که دیدم به صورت او لبخند می زدم ،

به صورت اولین نوزادی که دیدم بوسه میزدم ،

به نزدیکترین پارک می رفتم و سعی می کردم قاب جلوی چشمانم  را مهمان یک موسیقی ناب بکنم ،

...

به امامزاده یا مسجدی می رفتم ، روی سجاده ی دعا برای همه دعا می کردم ،

و می گفتم :

خدایا همه ی انسانها را دریاب .

***

اکنون باید بروم ، باید به دختر دیگری سر بزنم ،

او پدرش را تازه از دست داده ، خیلی تنهاست ،

سرم خیلی شلوغ است ،

آری درست فهمیدی ، من ...

باز هم اگر تنها شدی به من بگو ،

من همیشه هستم ،

خدایم از من همین را می خواهد ،

یادش از یادت نرود .