X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

ساعت شش و سی و هشت دقیقه

آرام درِ آپارتمان را بست ، طوری که در آن ساعتِ صبح مزاحم همسایه ها نشود . وقتی از پله ها پائین می آمد ، دستی به موهایش کشید تا مطمئن شود ، موهای جو گندمی اش به اندازه هر روز مرتب است .

وارد کوچه شد ، مثل هر روز صبح، دخترکوچکی جلوی ساختمان بغلی ، ایستاده و منتظر سرویس مدرسه اش بود .

هوای خنکِ صبح صورت مرطوب آقای مقیمی را ، خنک تر کرد . موقعی که از کنار دخترک ، رد می شد ، چشمش را مستقیم به  رو به رو دوخته بود ، بدون اینکه توجهی به نگاه دخترک داشته باشد .

مقیمی با کت و شلوار سرمه ای و پیراهن آبی کمرنگی که پوشیده بود ، حتی جوان تر از هفته پیش هم به نظر می رسید .

هفته ی سوم ماه بود و نوبت کت و شلوار سرمه ای ، تمام هفته ی گذشته کت و شلوار نوک مدادی اش را پوشیده بود .

 

ساعت شش و چهل و پنج دقیقه

مقیمی مثل هر روز رأس ساعت ، سر خیابان رسیده بود تا با گرفتن تاکسی و طی مسافتی تقریبا نیم ساعته به محل کارش برسد .

پراید سفیدی جلوی پایش ترمز کرد ، بعد از مطمئن شدن از مقصد ، سوار شد .

 پس از گفتن سلام ، و نشستن روی صندلی جلو ، کمر بند ایمنی را بست و نگاهش را به روبه رو دوخت .

راننده ی ماشین که زیر چشمی داشت به آقای مقیمی نگاه می کرد ، جوان بیست و یکی و دو ساله ای بود با چشمان خواب آلوده و موهایی که از نظر آقای مقیمی خیلی نامرتب بود .

با نشستن مقیمی ، راننده سیگارش را بیرون انداخت .

سر وضع ماشین شباهت زیادی به راننده اش داشت ، از آینه دو تا قلب قرمزِکوچکِ مخملی، آویزان شده بود ، که بدون خواندن هم می شد فهمید روی آن چه چیزی  نوشته شده است .

روی داشبود ، کنار ادکلنی به شکل توپ گلف ، بر چسبی بود که روی آن با خط نستعلیق نوشته شده بود « تا شقایق است زندگی باید کرد ».

نمایشگر رادیو ، عدد 88.1 را نشان میداد ، و صدای پر انرژی خانم مجری هم نتوانست ، تغییری در خطوط صورت مقیمی ایجاد کند .

راننده که  زیر چشمی مواظب مقیمی بود ، دنبال بهانه ی کوچکی بود ، تا سر صحبت را با تنها سرنشین ماشینش باز کند . ولی مقیمی غرق در خودش بود ، به فیلمی که دیشب دیده بود، فکر می کرد .

شب گذشته  فیلم نمایش ترومن را با دقت تماشا کرده بود بیش از همه، از بازی جیم کری خوشش آمده بود .

راننده از بین انبوه ماشین ها راهی را باز کرد تا بتواند مقیمی را کنار خیابان پیاده کند ، ساعت ، هفت و بیست دقیقه را نشان می داد .

مقیمی مجبور بود تا درب غربی اداره چند دقیقه ای را پیاده روی کند .

مثل هر روز از کنار ساختمان بلندی که روی دیوار سیمانی آن عکس شهیدی نقش بسته بود ، گذشت .

شهید مثل هر روز به مقیمی نگاهی معنی دار می کرد .

 

ساعت هفت و بیست و هشت دقیقه

پس از اینکه آقای مقیمی کارتش را از دستگاه کارت خوان عبور داده بود ،کامپیوتر انتظامات هفت و بیست و هشت دقیقه را نشان می داد .

مأمور انتظامات مثل هر روز با همان آرایش ، به صندلی لم داده ، پشت کامپیوتر انتظامات نشسته بود ، با تکان دادن سرش ، خواست خودش را بی تفاوت نشان ندهد .

بعد از دیدن آدم هایی که پشت سر هم کارت زده و وارد اداره می شدند و احوال پرسی های تکراری و خنده های همیشگی ، مقیمی وارد ساختمان قسمتش شد .

راهروها تمیز و مرتب بود ، و روشن بودن چراغ آبدار خانه، مثل همیشه می گفت که مش رحمان آبدارچی قسمت ، سماورش را سرِ وقت، روشن کرده است .

بعد از روشن کردن لامپ ها و آویزان کردن کتش ، کامپیوتر را روشن کرد .

 

ساعت هفت و چهل دقیقه

پشت میز کارش ، بر روی صندلی چرمی که تقریبا رو به کهنگی گذاشته بود خودش را رها کرد تا یک روز کاری را شروع کند ، مثل هر روز .

با وارد کردن کلمه ی عبور ، صفحه آبی رنگ مانیتور نمایان شد .

مقیمی همانطور که داشت کاغذ ها و وسایل روی میزش را مرتب می کرد ، جمله ی نقش بسته روی دسکتاپ را که به طرز حیرت انگیزی طراحی شده بود را مثل هر روز، خواند :

کسی که دو روزش مساوی باشد ، مغبون است.