X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1386

مطلب زیر در یکی از وبلاگ ها بود ، روایت قشنگی بود ، ذیل آن دیدگاه خودم و روایت حقیر را می بینید

 ( روایت نهال )
سلام آسمان اگر گفتی وقتی امروز چشمم به خاکستری ابرهای چرک که میگویند گرفته ای ، افتاد چه فکری در ذهنم آمد ؟

در فکرم آمد که ،چه میشد این تن پوش خاکستریت را در آورم و در آب و تاید آنقدر چنگ بزنم که دیگر نباشد اثری از آن چرکی درونت.

از آدرس زیر : وبلاگ پشت چراغ های شهر

http://dramatic.blogsky.com/?PostID=4


  (روایت اینجانب)

 

سلام آسمان

امروز وقتی چشمم به خاکستری صورتت افتاد ، که می گویند گرفته ای ، از خود پرسیدم چرا گرفته ای ...

چرا شانه ای نبود ، تا بالش تنهایی ات شود ، و بستر خشک و تشنه ی قطرات اشکت، تا پس از آن باران ، آبیِ صورتت را به نظاره بنشیند .

و سیال ِ سیال در رنگین کمان ابروانت ، هیجان را مز مزه کند .

کاش می شد ، چشم ها را خوبِ خوب می شستم ، کاش به جای چشم شان، دستم به دلهایشان می رسید تا دستی بر دلشان می کشیدم و گرد و غبار بی محبتی را با دستمال عشق ، پاک می کردم .

اکنون بیا ، من که هستم ، ما که هستیم .

آری بیا ، شانه های من بی قرار توست ...