X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1386

 

 

صبح شنبه چهارم اسفند 86 ،  برای همراهی یکی از اقوام به آزمایشگاهی واقع در خیابان شریعتی، رفته بودم ، از حواشی قضیه برخورد منشی ها و کارکنان آن بگذریم ،

( گذشتن نه بواسطه ی اینکه مسئله مهمی نبوده ، نه ، بلکه بخاطر خلاصه کردن کلام می گذرم .

چون به نظر حقیر برخورد ما تهرانی ها ( ساکنین تهران ) و نگرش ما به قوم ها و قبیله ها ، لهجه و پوشش در جای خود، بحث مفصلی است ، که ترجیح می دهم در مجالی فراختر به آن بپردازم .)

روی صندلی انتظار نشسته بودم ، که متوجه پدر و دختری شدم که وارد آزمایشگاه شدند ، پدر کامل مردی بود با لباس تقریبا معمولی که فقیر بودن صاحب آن را به عیان، بیان می کرد .

دختر، دوازده ساله ، با صورتی سبزه ، نحیف ، آثار بیماری از آن صورت هم کاملا هویدا بود .

از گِل های چسبیده به کفش هایشان، معلوم بود از راهی دور به تهران آمده اند .

دختر بر روی یکی از صندلی ها تکیه داد ، و نگاه معصومانه و پر از حیای خودش را به سرامیک های کف دوخت ، که آن نگاه ها، در شهر تهران ، امروزه به مثابه گوهری کمیاب است .

گویی می خواست با نگاه عمیق خود بگوید ، من کجا ، اینجا کجا ؟

همان سوالی که ، من با ثابت کردن ِنگاهم به چهره آن دختر ، داشتم .

تو کجا ، اینجا کجا ؟

این آزمایشگاه، مخصوص بیمارانِ پیوندی است ، یعنی تو هم با این سن ، مجبور شده ای ، پیوند کلیه انجام دهی ؟

در افکار خودم ، غرق بودم که قفل این سوالها توسط پدر گشوده شد .

یکی از بیماران گویی تاب نیاورده بود و از علت مراجعه ی شان ، پرسیده بود .

اهل همدان بودند ، دو سال پیش بعد از یک دوره تحمل بیماری ، پیوند کلیه انجام داده بودند ، نامش افسانه بود و چقدر نام و مسمی به هم می آمدند .

فقط همینقدر از توضیح پدر فهمیدم .

افسانه رفت که نمونه خون بدهد ، پس از آنکه منشی صدایش کرده بود .

صورتش پس از دادن نمونه ، زردتر شده بود ، گویی همان یک لوله آزمایش بیشتر خون در بدنش نبود ، که صورت اینقدر زرد شده بود .

افسانه رفت ، نمونه دیگری را بدهد ، پس از چند دقیقه برگشت ، پدر در زمانی که افسانه رفته بود ، کیسه اش را باز کرد ، و از کیسه یک نایلون فریزر که حسابی عرق کرده بود ، درآورد ، نان بربری گرم .

درِ بسته ی خامه را باز کرد ، لقمه ای را آماده کرد ، با آماده شدن لقمه ، افسانه رسید ، به صندلی تکیه داد ،

خدایا این جسم به گونه ای شده بود ، که گویی در آن روحی وجود نداشت ، آرامِ آرام .

لقمه را پدر در دست افسانه گذاشت ، افسانه هیچ میل و رغبتی به خودن صبحانه از خود نشان نداد ، پدر انگشت های افسانه را به سمت لقمه فشار داد تا لقمه در بین انگشتان ِاو محکم شود .

باز افسانه هیچ عکس العملی نشان نداد .

نگاه پدر مملو از محبت و اضطراب و خواهش بود ، که افسانه ی من بخور ، تو که از دیشب تا الان هیچ نخورده ای ؟

افسانه برای رهایی از خواهش های پدر ، لقمه نان را به آرامی در دهانش گذاشت ...

دهان تکانی نخورد ، گویی توان جویدن لقمه ی  نان را هم نداشت ...

باید می رفتم ، نمی شد بمانم ، دوست داشتم می ماندم و بیشتر می دیدم ، و می دانستم از افسانه و پدرش .